الهام کبیری دختری که زن شد
با سلام و تبریک سال جدید. بعد از مدتها با یه داستانه راستان اومدم تا اشکاتونو در بیارم. دخترا نخونن. پسرای ساده بخونن!!
از یکی از دوستها گرفتم. خوشم اومد. گفتم شاید شما هم خوشتون بیاد.
تقریبا دو سال پیش بود یه روز که خیلی بی حوصله بودم رفتم تو یکی از این روما روم مشهد مثل همیشه همه الکی حرف میزدند و مسخره بازی در میاوردند.
نمی دونم من بهش پی ام دادم یا اون.اولش که فکر کردم مثل بقیه یه ایدی دروغی دختر ساخته اومده سر کار بزاره بعدش که وب داد مطمن شدم دختره.
حرفامون اینطوری شروع کردیم سلام خوبی پسری یا دختر اونم گفت دختر گفتم باورم نمیشه گفت واستا وب میدم.که ای کاش پسر بود و وب هم نمیداد.
اسمت چیه الهام از مشهد خوشبختم منم از کرجم.و بعد گفت: شب باز میام الان داداشم مغازشو میبنده از مغازه داداشش که یه طلا فروشی بود ان شده بود.
شب اومد و شروع کردیم به حرف زدن و در د دل کردن از درس زندگی بعدش گفت ببین یه چیز بهت میگم من زیاد زنده نمیمونم زد زیر گریه گفتم چرا چی شده؟
گفت من سر طان خون دارم به زودی هم میمیرم.بهش گفتم خدا بزرگه هیچیت نمیشه.بعد خدا حافظی کردیم و من همش تو فکر الهام بودم که ایا خوب میشه با این که همش چند ساعت بود باهاش اشنا شده بودم خیلی به دلم نشست.
از اون روز هر روز صبح از هشت صبح تا دو بعد از ظهر کارم شده بود چت با الهام روحیه دادن بهش وتلقین این که خوب میشی.اخ چه قدر کارت اینتر نت میخریدم.
خلاصه شش ماه از اون اشنایی گذ شت که الهام گفت می خوام بیام کرج ببینمت دم دمای عید بود برف زیادی اون سالش اومده بود با اینکه بهار شده بود اما هنوز خیلی جا ها برف رو زمین بود.صبح یه روز سرد با هاش قرار گذاشتم وقتی اومد کمی با اون چه تو وب دیده بودم فرق داشت کوتاه سبزه و با نمک.اینم بگم که اون طوری که خودش میگفت سرطانش کامل خوب شده بود.
اون روز تو اون سرما و برف رفتیم کوه چه روزی بود هنوز خیلی وقتا که میرم اون جا یاد الهام میفتم و اون روز سرد واون قولایی که اون بهم داد و حرفایی که بین من و اون مثل درد دل ردو بدل میشد.
از کوه اومدیم پایین و اون اولین و اخرین باری بود که با الهام به اون کوه میرفتم.
رابطه خوبی داشتیم صادقانه عاشقانه اما کم کم اتفا قا تی داشت میفتاد.الهام یه خواستگار داشت که به گفته خودش اصلا از اون خوشش نمیومد و بار ها بهش جواب رد داده بود.
را بطه ما داشت از یک سال بیشتر میشد الهام رفتارش مشکوک شده بود تلفنای منو جواب نمبداد یا خطشو خا موش میکرد.
اینم بگم که الهام کبیری یه داداش داشت به اسم سعید که اون خواستگارش دوست سعید و شریکش توی جواهر فروشی بود.
سعید خیلی برا الهام کار میکرد مثلا در طول مدتی که الهام برای دیدن من اومده بود سعید بود که پول به حساب الهام میریخت.
الهام همیشه خودشو معتقد وخوب نشون میداد یه ماه رمضونی یادمه بهم گفت دو بار قر ان ختم کرده.
نمیدونم شاید به نظرم بیشتر مشهدیا ادم های مذهبی و با اعتقادی هستند اما کوچکترین ایمانی و اعتقادی ندارند نمونش الهام کبیری.
یادمه تازه بابا بزرگش فوت شده بود الهام قسم میخورد به خاک بابا بزرگش که میمونه.الهام مثل نخود کیشمیش قسم میخورد و زیاد دروغ میگفت:
الهام یه دوست دختر داشت اسمش شکیبا بود که شوهر داشت وهم دانشجو بود که بعد ها به خاطر الهام از درساش افتاد و انصراف از دانشگاه داد..ا
الهام به وسیله شکیبا داداش خودشو معتاد کرد و از زندگی انداختش و باعث شد شکیبا هم از شوهرش جدا شه.
سرتون درد نیارم این که روزای اخر بهم زنگ زد گفت خطم و میفروشم گفتم من چطور باهات تماس ئاشته باشم گفت من شمارت و دارم باهات تماس میگیرم و اون اخرین باری بود که با الهام حرف زدم.
بعد مدتی نه ادرسی ازش داشتم نه تلفنی فقط شماره سعید داداشش بود که بهش زنگ زدم گفت الهام شوهر کرده بچش هم داره به دنیا میاد و قط کرد.
باورم نمیشد خشکم زده بودتمام حرفا از اون چت اولی تا همه روز های عمرم که هدر داده بودم برای اون .مثل فیلم از جلو چشمم رد شد.
از اون جریان گذشت تایه شب زنگ زد وکلی فحش دادو نذاشت من حرف بزنم گوشی قط کرد با گوشی داداشش زنگ زده بود بعد اس ام اس داد که اره من سعید و به خاطر اینکه با دوستش وادار کرد ازدواج کنم معتادش کردم و شکیبا رو به جونش انداختمو بعد گوشی خاموش کرد.
و اونرفت برای همیشه.
الهام کبیری دختری که زن شد رو به خاطر این گذاشتم:
که در تمام مدتی که الهام با من بود شوهر داشت و مخفی میکرد دو سال بازیم داد دو سال زن بود و خود شو جای دختر میزد.
بعدشم رفت روسیه البته ای حرفی بود که خودش تو اخرین تماسی که باهام داشت گفت .
مهم نیست مهم اینه ه اون هیچ وقت نمیتونه به خوشبختی که میخواد برسه چون خوشبختی من وگرفت.
میخوام بدونید خیلی از دخترا بی وفاند و دروغگو حتی به همجنسا شونم رحم نمیکنند نمونش الهام کبیری.
امیدوارم شما تو دام همچین عشقای دروغینی نیفتید.!!!!!!!!!!!!